امواج دریایی نیلگون

عطش ظهری به طعم تابستان

شربتی با عطر دلتنگی دنیا

ظاهرش اما به رنگ خون

از زهر که شیرین تر است !

می نشینم لب ساحل

دور از چشم ماهی ها

در بی نهایت غرق خواهم شد

دست و پا زنان در خاطرات

و دریای آبی بیکران

سوار بر قایق امواج

مرا پارویی نیست جز باد و باران

خیره به ابرهایی موج گونه

که پشت خورشید گشته اند پنهان

می دزدند نگاه خویش را از چشمان من

حواسم به ابرها پرت شد

باز خورشید را ندیدم

نور زردی پر رنگ

چشمهایم را کور کرد

باز هم دیر رسیدم !


دسته ها : دلنوشته
X